باران بود
در تمام روز باران بود
و از آسمان یال اسب می پاشید
بوی تجربه ای غمگین
به نخاع تن می نشست
و از قله ی بی غرور چنار
مرغی غم غمک می زد
آسیاب ابرها رامی شست و
باران بود
در تردید مه
خنده ات بود یا نه
که باران می شد
تو شمایل جدید من بودی
که در کودکی رویا مبهم می شدی
از بوی علف لبریزم
صدای اسب را می شنوم
و بارها با کوه های دور خوابیده ام
من نمی شد تنها نباشم
من نمی شد شاعر نباشم
من نمی شد در حنجره مرغ بخوابم
دنیا برای من غمگین است
و حجم شهر
بوی تن اسب را دوست ندارد
کاش عمق صدای قمری
در حنجره شهر ها بود
و آبی نازک دریا
در تپش قلب ها صدا می زد
من فکر نمی کنم که اندوه سگ بی دلیل است
و کو کو بیهوده کسی را می جوید
در خیابان ها
مغازه ها
و پیاده روهای پر از شلوغ مست می کنم
و چهره ی شکسته شب را
در شریان همیشگی باران می بینم
واژه ای نیست که عشق را به اسم بشناسد
و قندیل سینه های دختران را
در گرمای تنش آب کند
من تعجب می کنم
که از شنیدن واژه ی باران تازه نمی شویم
و همچنان در سکوتی آغشته به هیچ
منتظر قاصدک می مانیم
آیا عجیب نیست که حنا دیگر رنگ ندارد
و انگشتان زیبای زنان
بیهوده دنبال "قشنگ" می گردند
لُ
لُک
لکنت
گِ
گِ
گرفته ام
و بیهوده دارم
زوایای حیرت را نقاشی می کنم
من از حس غریب دست ها
آدم ها را حدس می زنم
و با تکرار پلک ها
از شانه ی بلند دماوند بالا می روم
من می خواهم
به زوایای غریب اشیاء سفر کنم
و با بوییدن گل شیپوری
به خواب بروم
باید سفر کنم.
+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت
20:0 |