تبليغاتX
عباس مرتضایی

وقتي آمدم

كسي سلامم نگفت

فقط مشتي خنده هاي خشك و

بوسه هاي ماسيده

به شكل غمخورك    

 در بي تفاوتي ثانيه ها

نشستم دراندام فواره ها

در حس هميشگي تلخ

در رخوت غروب خورشيد

 

براي من

هيچ خياباني آشنا نبود

و هيچ وقت

نام رييس جمهور كشورم را به ياد نداشتم

احتمال دارد

مسافر سياره اي ديگر باشم

 

كسي سلامم نگفت

وقتي

آمدم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:4 |

گفته بودم:دوستت دارم

تو هم باور کردی

تنت بوی روستا و کبک می داد

در همه ی آن روزها

خودم

پنهان بود

 

باغچه ی حیاط پیر شده

دنبال بویی می گردم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:2 |

مردد و سرد

آفتاب دم دم عید

زنبورها

در بی باور گل

من تنهایی خود را نشسته بودم و

گفتن سیب را تمرین می کردم

آفتاب بر تنم می نالید

و مرا از میان همهمه ی ماشین ها               صدا می زد

از سبز درخت

تا گریه ی خیابان ها

فاصله یک پیاده رو بود

 

در خیال سبز پارک

پیر مرد

از وهم سکوت آغشته به اندوه                 سیراب می شد

و هنوز امید داشت

که سال موش

سال خوبی باشد

ما خنده ها را در خود می خوردیم

تا دیوانگی بیرون نزند

 

در کودکی که بودم

مادر 

واژه ها را آب می کشید و

در دهانم می کاشت

تا روزه ی سکوتم باطل نشود

 

من

رنگ واژه ها را می شناسم

و می دانم چگونه

در خمیازه ی بلند یک بعد ازظهر

از آب حرف بزنم

در روزهای بادبادک

در بی قراری گنجشک ها               خواب می شدیم

و با اولین سلام گل میخک                   می شکفتیم

 

اولین پاییز که آمد

فهمیدم

که بی هندسه مرگ

زندگی برای ابد کج می شد

و صدای خدایان

در عمق سکوت            به خواب می رفت

 

باران سیزده به در

ما را در به در کرد

و ما تازه فهمیدیم

که سبزه را

آن روز هم

 باید آب می دادیم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 9:33 |

چه روشنایی غمگینی موج می خورد

در چشمان من و تو

و همیشه این گونه

قرارمان با هم بود

بی آنکه کسی دلخوری را بخواهد

حرف هایمان ته می کشید

با اولین حرفی که می خواستیم

 

ونیز را زیارت کردیم

باور من و تو نبود

از این قایق به آن قایق             سفرشدیم

با یک بهت بزرگ

باور کردیم که ونیز را مشغولیم

 

این از گلوی قوی تو بود

که مردان حریص رم

تو را سینیوریتا تلفظ می کردند

من که خود را نادان خواستم

در یک بی خیالی غربی

گذاشتم با تو

عکس یادگاری بگیرند

احتمالا تو

در معاشقه آتی آن مردان

حضور خواهی داشت

 

دوست دارم

مثل پدرانم

تو را با دشنه ای شقه شقه کنم

اما

اما این کروات لعنتی

حتا نمی گذارد

یاد گذر لوطی صالح بیافتم

 

در کافه فرودگاه

چه روشنایی غمگینی موج می خورد.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

دوباره سال نو آمد

دوباره هوا بوی تازگی گرفت

دوباره باغچه گل داد

دوباره حیاط

محل عاشقانه ی گنجشک شد

 

دوباره لب هاـ چه بگویم ـ خندید

و همچنان دست ها

حیران اعتماد بودند

دوباره کارتنک سرد روزنامه ها

در چشم مجسمه داوود       تار تنید

 

دوباره بهار آمد

و دوباره آقای ـ رییس جمهور

به زیبایی ها خندید.

 

۸۷/۱/۵

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:54 |

نکند خواب می بینم

عروسک های خواهرم

برای خود

 خانمی شده اند

یاد روزهایی به خیر

که از باغچه مادر بزرگ می آمدیم

و در شب های پشت بام

ستاره ها را جابجا می کردیم

من به گل های گلدان شک دارم

و همیشه آسمان را غریب می بینم

نکند   نشود   ندید دیگر

زندگی مشبک پنجره ها را

و دیوی که بوی آدمیزاد را شنیده باشد

 

همه چیز پشت واژه ها پنهان شده

من

از همین اندکی قبل می خواهم

که چشمان عاشقم

میوه های زنی را بچیند

نه چه بیهوده نیست تمنای من

که می خواهم با حرف هایت مغازله کنم

بی هیچ ابری خشک که ببارد

بی هیچ سکوت دشت که بنالد

 

خوب است که مرگ هست

و گرنه در این همه تکرار می مردیم

و تمام نشئگی خاطرات را

میان دستان امروز

از دست می دادیم

 

من عابری ابدی هستم

و تیر های چراغ برق را

در سکوت شب می شمارم

تا آنجا که من باشم و ماه

و آوای دور سگ ها

در قعر عمیق نا پیدای یک سایه.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 10:28 |

باران بود

در تمام روز باران بود

و از آسمان یال اسب می پاشید

بوی تجربه ای غمگین

به نخاع تن می نشست

و از قله ی بی غرور چنار

مرغی غم غمک می زد

آسیاب ابرها رامی شست و

باران بود

در تردید مه

خنده ات بود یا نه

که باران می شد

تو شمایل جدید من بودی

که در کودکی رویا          مبهم می شدی

 

 

از بوی علف لبریزم

صدای اسب را می شنوم

و بارها با کوه های دور خوابیده ام

 

من نمی شد تنها نباشم

من نمی شد شاعر نباشم

من نمی شد در حنجره مرغ        بخوابم

 

دنیا برای من غمگین است

و حجم شهر

بوی تن اسب را دوست ندارد

کاش عمق صدای قمری

در حنجره شهر ها بود

و آبی نازک دریا

در تپش قلب ها        صدا می زد

من فکر نمی کنم که اندوه سگ بی دلیل است

و کو کو بیهوده کسی را می جوید

 

در خیابان ها

مغازه ها

و پیاده روهای پر از شلوغ         مست می کنم

و چهره ی شکسته شب را

در شریان همیشگی باران می بینم

واژه ای نیست که عشق را به اسم بشناسد

و قندیل سینه های دختران را

در گرمای تنش        آب کند

من تعجب می کنم

که از شنیدن واژه ی باران        تازه نمی شویم

و همچنان در سکوتی آغشته به هیچ

منتظر قاصدک می مانیم

آیا عجیب نیست که حنا دیگر رنگ ندارد

و انگشتان زیبای زنان

بیهوده دنبال "قشنگ" می گردند

لُ

لُک

لکنت

گِ

گِ

گرفته ام

و بیهوده دارم

زوایای حیرت را نقاشی می کنم

 

من از حس غریب دست ها

آدم ها را حدس می زنم

و با تکرار پلک ها

از شانه ی بلند دماوند        بالا می روم

من می خواهم

به زوایای غریب اشیاء سفر کنم

و با بوییدن گل شیپوری

به خواب بروم

باید سفر کنم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 20:0 |

از لب هایم بیرون آمدی

بی اعتنا به باد

کوچه ها را پرسه زدم

در حیرت یک چهار راه

پرنده ای بالای سرم را پرواز کرد

به سمت پرواز او رفتم

 

از لب هایم بیرون آمدی

ای قدیمی ترین واژه ی کودکی!

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 10:43 |

تقدیم به دوست:

به محمد آقازاده

روزگارم از پنجره اتاق معلوم است:

برف می بارد

میان بادبادک های سپید

میان حوض استعاره

لبریز شده ام

و ماهی قرمز

در کُنج تُنگ

حرف هایی می زند

که هیچکس نمی شنود

 

میان باد و برف

میان مشتی آب

حرف هایی هست.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:34 |

از دیوانگی پاییز زرد شد

دیوانه که خواب ندارد

من که شب ندارم

من کجای شما را عاشق شدم

که این چنین با برگ ها می رقصم

بگذار چلچله بگوید

که آویشن چه بویی دارد

و درخت تهک در کنج کجا می روید

من

جایی می میرم که تو نباشی

نباشی اگر

سیاست به چه درد می خورد

 

 

دراز به دراز خط جاده

ما را کجا می برد

و یا قطاری که مثل مار

تن خاکی کویر را می لیسد

معلوم نیست من و تو

چند پیامبر را پشت سر خواب کرده ایم

که این چنین در مهتاب شناوریم

 

خون شاهزاده من

تو را آرایش می کند

و خون در رگ برگ ها

نارنجی پاییز می شود

دوباره مهتاب دیوانه شد

دوباره گردن تو بوی به گرفت

و ریسه ی موهایت

شهر را روشن کرد

 

 

حالا پاییز خواب است

و من

در بی تو بودن افتاده ام

آه که چقدر

قلب اتاق من تنهاست

خواب پاییز می بیند

غمخورک قلبم

تو را

که از آن سر دیوانگی سر می رسی.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 9:18 |